1389/09/22 ساعت: 10:23 ق.ظ
نوع مطلب :تک شعر ،شعر ،
در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز
و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج
و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
مرغ باران می کشد فریاد دائم:
-
عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران
.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...
ابر می گریدباد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
-
آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
***اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:
-
عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟
ابر می گریدباد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
-
خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.
***رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
وپس نجوای آرامش
سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...
مرغ باران می دهد آواز:
-
ای شبگرد!
از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
-
با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
رهگذار مقصد فردای خویشم من...
ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود.
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
مانده با دندانش ایا طعم دیگر سان
از تلاش بوسه ئی خونین
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده ست؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست ...
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!
***اندر سرمای تاریکی
که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالی گنگ
دریا
در تب هذیانیش
با خویش می پیچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطی مست
رعد
از خنده می ترکد
و ز نهیبی سخت
ابر خسته
می گرید،
-در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،
شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.
ابر می گرید
باد می گردد
وندر این هنگام
روی گام های کند و سنگینش
باز می استد ز راهش مرد،
و ز گلو می خواند آوازی که
ماهیخوار می خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دریا
پس به زیر قایق وارون
با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.
***می زند باران به انگشت بلورین
ضرب
با وارون شده قایق
می کشد دریا غریو خشم
می کشد دریا غریو خشم
می خورد شب
بر تن
از توفان
به تسلیمی که دارد
مشت
می گزد بندر
با غمی انگشت.
تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.
ابر می گرید
باد می گردد...

"احمد شاملو"
ویرایش:--
1389/09/22 ساعت: 10:15 ق.ظ
نوع مطلب :تک شعر ،شعر ،
چه بوی خوشی می دهد این جامه قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه قشنگ در قاب نامه ها،
این چند حبه قند در کنج روسری
قاب عکسی کهنه
بر رف گل اندود بی آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق پاره های بی نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود برده است...
دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!
آخرین روز خسته،
همان خداحافظ آخرین ، یادت هست؟!
سکه کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می کرد،
پسین جمعه مردمان بی فردا بود،
و بعد صحبت سایه بود ، سایه و لبخند این و آن
تمام اهالی اطراف ما
مشغول فال سکه و سهم پیاله خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی...
گفتی انگار همان بهتر که راز ما
در پچ پچ محرمانه روزگار ناپیدا !
گفتی انگار حرف ما بسیار و وقت ما اندک
آسمان هم که بارانی است...
راستی می دانی در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
رســید ، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه
خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید
در غیبت پر سوال تو
آشنایان آن همه روزگار یگانه حتی
هرگز روشنایی خاطرات تو را به خاطر نیاوردند
در غیبت پر سوال تو
آن انار خجسته بر بال حوض ما خشکید
در غیبت پر سوال تو
عقربه های شنگ بی بازگشت هیچ ساعتی
به ساعت شش و هفت پسین پنجشنبه نرسید
حالا که آمدی...آمدی ری را !
پس این همه حرف نا منتظر از رفتن بی مجال چرا ؟!
راستی این همان پیراهن بنفش پر از پروانه آن سالها نیست ؟
مگر همین نشانی تو از راه دور دریا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره ، ناگهان گمت کردم
پس چطور در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم ؟
مگر ما کجای این بادیه بی نام و نشان به دنیا آمده ایم ری را ؟!
ما هم زیر همین آسمان صبور
مردمان را دوست می داریم ...
حالا بیا به بهانه ای
تمام شب مغموم گریه را
از آواز نور و تبسم ستاره روشن کنیم

من به تو از خواب های آینه اطمینان داده ام ری را !
سرانجام یکی از همین روزها
تمام قاصدک های خیس پژمرده از خواب خارزار
به جانب بی بند آفتاب و آسمان بر می گردند ....
ویرایش:--
برچسب ها:
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!،